نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۳ - حدیث بهو که با مهراج عاصی شد و خبر یافتن ضحاک اسدی توسی

اسدی توسی / گرشاسپ‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

از آن پس چو ضحاک شد باز جای

نشست و، نزد جز به آرام رای

شهی بود در هند مهراج نام

بزرگی به هرجای گسترده کام

بهو نام خویشی بدش در سپاه

ز دستش به شهر سرندیب شاه

به مهراج هرگاه گفتی که بخت

ترا داد تاج بزرگی و تخت

توی شاخ قنوخ و رای برین

ز هندوستان تا به دریای چین

خدیو در تبت و رای هند

توی و آن قنوج و دریای سند

چرا گم کنی گوهر پاک را

دهی هدیه و باژ ضحاک را

نه خُرسندی و بردباری ز مرد

همه نیک باشد به درمان درد

بسی بردباریست کز بددلیست

بسی نیز خُرسندی از کاهلیست

نترسم ز ضحاک من روز جنگ

مرا هست ازو گر ترا نیست ننگ

میانشان بدین جنگ و پرخاش خاست

سپه نیمه ای بر بهو گشت راست

به مهراج برشد جهان تنگ و تار

شکستند لشکرش را چند بار

ازین آگهی نزد ضحاک شد

ز بس مهر مهراج غمناک شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بخش از داستان، ضحاک مجدداً بر تخت نشسته و به حکومت می‌پردازد. مهراجی در هند وجود دارد که دارای قدرت و نفوذ زیادی است و نامش بهوست. او به ضحاک می‌گوید که بخت و اقبالش به او تاج و تخت بزرگی داده و او باید در نظر داشته باشد که خود را به چیزی کمتر از یک مروارید پاک تنزل ندهد و از پرداخت هدایا و باج به ضحاک خودداری کند. بهو در جنگ با ضحاک احساس ننگ نمی‌کند و با دلیری به سپاهش می‌پیوندد. در نتیجه، جنگی میان بهو و ضحاک شکل می‌گیرد و لشکر بهو چندین بار لشکر ضحاک را شکست می‌دهد. این خبر به ضحاک می‌رسد و او از غم بهو و قدرت او ناراحت می‌شود.