نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۱ - دیگر جزیره که آن رامنی خوانند اسدی توسی

اسدی توسی / گرشاسپ‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

که آن جای را رامنی نام بود

یکی خوش بهشت دلارام بود

کُه و دشت او بود بر هر کنار

درختان کافور سیصد هزار

همه چون بر انگشت بفسرده شیر

وزو شاخها چون سرافکنده پیر

تو گفتی که ابری برآمد شگرف

برآن بی شُمر ژاله بارید و برف

چو دست کمندافکنان روزِ کار

همه شاخها پُر ز پیچیده مار

زمین سر به سر گفتی از پیش شید

ز کافور در چادری بُد سپید

برو راه ماران شکن در شکن

چو آهخته بر برف پیچان رسن

همی یخ شد از بوی کافور خوی

برانگیخت از مغر سرمای دی

به هر شاخ کافور بر جای جای

بسی مرغ دیدند دستان سرای

از آن مرغ هر کس چنین کرد یاد

که چون آشیان کرد و خایه نهاد

شود مار تا بچه اش زآشیان

بیارد جهد خایه تُند از میان

زند بر سر و چشم مار از ستیز

تن خویش تا مار گیرد گریز

پس آن مرغ تا بچه آرد برون

نهد خایه از گرد خانه درون

که تا گر دگر ره شود مار باز

نیارد بدان آشیان شد فراز

همان جای دیدند کوهی سیاه

گرفته سرش راه بر چرخ ماه

درختی گشن شاخ بر شخ کوه

از انبوه شاخش ستاره ستوه

بلندیش با چرخ همباز بود

ستبریش بیش از چهل باز بود

زعود و ز صندل به هم ساخته

به سر برش ایوانی افراخته

دگر ره سپهدار پیروزبخت

ز ملاح پرسید کار درخت

که بر شاخش آن کاخ بر پای چیست

چنین از بَِر آسمان جای کیست

چنین گفت کآن جای سیمرغ راست

که بر خیل مرغان همه پادشاست

هر آن مرغ کاینجاست از بیم اوی

نیارد بُد این ز آن دگر کینه جوی

به کوه اژدها و به دریا نهنگ

هر آنجا که یابد بدرد به چنگ

چو گمراه بیند کسی روز و شب

ز بی توشگی جان رسیده به لب

از ایدر برد نزدش اندر شتاب

به چنگال میوه به منقار آب

به سوی رَهِ راست باز آردش

ز مردم کرا دید ناز آردش

پدید آمد آن مرغ هم در زمان

ازو شد چو صد رنگ فرش آسمان

چو باغی روان در هوا سر نگون

شکفته درختان درو گونه گون

چو تازان کُهی پر گل و لاله زار

زبالاش قوس قزح صد هزار

ز باد پرش موج دریا ستوه

ز بانگش گریزان دد از دشت و کوه

به منقار بگرفته یکی نهنگ

چهل رش فزون اژدهایی به چنگ

بر آن آشیان رفت و سر بر فراخت

تو گفتی ز دیبا یکی کِلّه ساخت

سپهبد فروماند خیره به جای

همی گفت ای پاک و برتر خدای

به هر کار بینا و دانا تویی

به هر آفرینش توانا تویی

تو سازیدی این هفت چرخ روان

ستاره معلق زمین در میان

جهان را گهر مایه کردی چهار

وزایشان تن جانور صد هزار

به هر پیکری نو برآری همی

بر آنسان که خواهی نگاری همی

کنی هر چه خواهی و کس راه راست

جز از تو نداند که چونان چراست

به کار اندرت رنج و همباز نیست

سخنهات را حرف و آواز نیست

ز مرده تن زنده آری فراز

پدید آوری مرده از زنده باز

تو دانی یکی قطره آب آفرید

که باشد درو هر دو گیتی پدید

ز خاک آن هنر هم تو پیدا کنی

کز آن جای گویا و بینا کنی

گمست آن که سوی تواش راه نیست

به دل کور هر کز تو آگاه نیست

برینسان به پرواز پرنده کوه

تو کردی کزو خشک و تر را ستوه

نشیمنش را زابر بگذاشتی

به صد رنگ پیکرش بنگاشتی

همیدون نیایش کنان گشت باز

همی گشت با هر که بُد سرفراز

ز کافور و عنبر کجا یافتند

ببردند هر چند برتافتند

وز آن جای رفتند زی هر دو زور

جزیری سزاوار شادی و سور

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، توصیف یکی از مکان‌های افسانه‌ای به نام "رامنی" ارائه شده که بهشتی زیبا و دل‌انگیز است. این مکان دارای درختان کافور بسیار و ویژگی‌های طبیعی خاصی است. درختان این سرزمین شاخ‌هایی همچون مار دارند و از بوی کافور برف و باران می‌بارد. همچنین، پرندگان در این مکان زندگی می‌کنند و به طور خاص، مرغی یاد شده که برای حفاظت از جوجه‌هایش تلاش می‌کند. سپس از کوهی سیاه با درختان بزرگ و کاخی که در بالای آن قرار دارد، صحبت شده که محل زندگی سیمرغ، پادشاه پرندگان است. این سیمرغ به عنوان نماد قدرت و سلطنت شناخته می‌شود و هیچ پرنده‌ای جرأت نزدیک شدن به آن ندارد. شاعر در ادامه به عظمت خداوند اشاره می‌کند که آفریننده تمامی موجودات و جهان است و قدرتش بی‌پایان است. او توصیف می‌کند که چگونه خداوند از هر چیزی، چه زنده و چه مرده، می‌تواند به وجود آورد و هر کارش به درستی و حکمت است. در نهایت، اشاره‌ای به جزیره‌ای می‌شود که جایگاه شادی و جشن است.