نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۸ - آمدن گرشاسب به جزیره هدکیر اسدی توسی

اسدی توسی / گرشاسپ‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

به دیگر جزیری رسیدند زود

کجا نام آن جای هدکیر بود

درو شهری آباد و شاهی بزرگ

سپاهی فراوان دلیر و سترگ

چو گشت آگه آن شه ز مهراج شاه

پذیره شدش در زمان با سپاه

بیاراست ایوان و بزم شهی

بسی گنج کرد از فشاندن تهی

ببودند یک هفته دل شاد خوار

به بازی و چوگان و بزم و شکار

سپهدار با سروران سپاه

همی گشت روزی به نخچیرگاه

یکی بیشه دیدند پاک آبنوس

درو چشمه ای همچو چشم خروس

فراوان درو خیل ماهی به جوش

همه سرخ چون لشکر لعل پوش

ز هر سو سپه برگشادند دست

به ماهی گرفتن به دام و به شست

هر آن ماهیی کاو فتادی ز آب

بدو باد جستی شدی سنگ ناب

گرفتند از آن آزمون را بسی

نبد بهره جز سنگ با هر کسی

همان جای بُد مرغزاری فراخ

میانش درختی گشن برگ و شاخ

بلندیش بگذشته از چرخ تیر

فزون سایش از نیم پرتاب تیر

چوگاه خزان خاستی باد سخت

فروریختی پاک برگ درخت

همه برگ او یک یک اندر هوا

از آن پس به مرغی شدی خوش نوا

چو سرما پدید آمدی اندکی

از آن مرغ زنده نماندی یکی

همیدون به کُه بر یکی خانه دید

فرازش یکی قصر شاهانه دید

بپرسید کآنجا که دارد نشست

چنین گفت ملاح دانش پرست

که هست این پرستشگهی دلپذیر

بتی در وی از سنگ همرنگ قیر

سر از پیش چون غمگنی داشته

دو تا پشت و انگشتی افراشته

چو خور بر کشد تیغ هر بامداد

زند بانگی آن بت کشد سردباد

چو دلداده یاری ز دلبر به رشک

زمانی همی بارد از دیده اشک

پرستندگان طاس دارند پیش

برد هر کس از اشک او بهر خویش

شود ز اشک او درد بیمار کم

ز رخ زنگ بزداید از دیده تَم

و گر پنج گامی برندش ز جای

نه نالد نه گرید نه استد به پای

شد و دید نیز از شگفت آنچه بود

همه دید و  زآن جا برفتند زود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بخش از داستان، شخصیت‌ها به جزیره‌ای به نام هدکیر می‌رسند که دارای شهری آباد و شاهی بزرگ با سپاهی دلیر است. شاه از ورود مهراج شاه آگاه می‌شود و به گرمی از او استقبال می‌کند. این افراد یک هفته در کنار هم به تفریح و جشن مشغول می‌شوند و سپه‌داران نیز به شکار می‌روند. در این خلال، آنها به یک جنگل زیبا با چشمه‌ای می‌رسند و ماهی‌های زیادی در آنجا وجود دارد. اما تنها چیزی که نصیب آنها می‌شود سنگ است. در ادامه، آنها در میان این جنگل با درختی بزرگ و سرسبز مواجه می‌شوند که در فصل پاییز، برگ‌هایش به زمین می‌ریزند. پس از مدتی، صدای یک مرغ خوش‌نوای از درخت شنیده می‌شود. اما با شروع سرما، این مرغ از بین می‌رود. شخصیت‌ها به یک قصر شاهانه برخورد می‌کنند و از ملاح می‌پرسند که آنجا چیست. ملاح توضیح می‌دهد که اینجا پرستشگاهی دل‌پذیر است که در آن بت سیاهی قرار دارد. این بت دارای ویژگی‌های خاصی است و پرستندگان برای استفاده از اشک‌هایشان به او مراجعه می‌کنند. داستان به پایان می‌رسد و شخصیت‌ها پس از مشاهده این شگفتی‌ها، تصمیم به ترک محل می‌گیرند.