بخش ۶۷ - شگفتی جزیرۀ تاملی اسدی توسی
اسدی توسی / گرشاسپنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
سوی تاملی شاد خوار آمدند
به نزدیک دریا کنار آمدند
پر انبوه مردم یکی جای بود
همه بومشان باغ و کشت و درود
مگر آب خوش کان ز باران بدی
بدلشان در اندوه و بار آن بدی
چو بر روی چرخ ابر دامن کشان
شدی چون صدف های لولو فشان
همه کوزه و مشک ها در شتاب
بکردندی از قطر باران پر آب
چو باران نبودی جگر تافته
بُدندی لب از تشنگی کافته
بپرسید ازیشان یل نامدار
که باران نبارد چه سازید کار
بتی را نمودند و لوحی بهم
ز مس لوح و آن بت ز چوب بقم
بر آن لوح چون خط یویانیان
چهل حرف و شش هیکل اندر میان
به باران چو داریم گفتند کام
برآریم این لوح و بت را به بام
پس این لوح و بت را به سر برنهیم
نیایش کنان دست بر سر نهیم
برهنه زن و مرد هر سو بسی
ازاری زده بر میان هر کسی
بگرییم و آریم چندان خروش
که دریا و کُه گیرد از ناله جوش
همان گه بر آید یکی تیره ابر
کند روی گردون چو پشت هژبر
چنان زآب دیده بشوید زمین
کزو موج خیزد چو دریای چین
یل نیو گفتا کنون کایدریم
کنید این که بی آزمون نگذریم
نگیرد چنین چاره گفتند ساز
جز آن گه که باشد به باران نیاز
کنون کآبمان هست ده ره بهم
گرآییم ناید یکی قطره نم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
جمعیتی شاد از خیابانها به کنار دریا آمدند. در میان انبوه مردم، باغها و کشتزارهایشان دیده میشد، اما کمبود آب و باران آنها را نگران کرده بود. وقتی باران نمیبارید، همه در تشنگی و ناامیدی به سر میبردند. یکی از جوانمردان، ناچار از مردم پرسید که در صورت عدم بارش باران چه باید کرد. آنها به بت و لوحی اشاره کردند که به نظر میرسید برای طلب باران ساخته شده است. روی آن لوح، نوشتهای شبیه به خط یونانی وجود داشت و آن بت را عزم کردند که به بام برده و نیایش کنند. مردم، با اشک و ناله زیاد، به دعا مشغول شدند تا باران ببارد. ناگهان ابرهای تیرهای بر آسمان نمایان شدند و زمین را با بارش خود شستوشو دادند. جوانمرد گفت که باید به این روش ادامه دهند و امیدوار بود که دیگر نیازی به این نوع از دعا نباشد. به این ترتیب، باران آغاز شد و همه برای نجات از تشنگی آرزومند بودند.