نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گو چه کم آیدت زسلطانی

گر عنان سوی ما بگردانی

شوکت سلطنت نیفزاید

دل درویش اگر برنجانی

گر دل و دین بباختم چه عجب

نیست در عاشقی پشیمانی

نرخ حلوا مگر زیاده شود

دامن ار بر مگس نیفشانی

اینچنین چشم پرفسون که تر است

گر بود کوه آتش بجنبانی

توو پاکیزه دامنی در حسن

من و در عشق پاکدامنی

گر فلاطون روزگاراستی

که بدرمان عشق درمانی

بوی زلف تو آید از دودم

گر چو عودم شبی بسوزانی

تو چو شیرینی و منم فرهاد

قصه از این و آن چه میخوانی

گو سگی هم در این سرا باشد

چندم از خیل خویش میرانی

تا که زلف تو جان آشفته است

نشود فارغ از پریشانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نوعی بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و تعهد به عشق است. شاعر می‌گوید که اگرچه مقام و سلطنت بر او ارزشی ندارد، اما در عشق خود را کاملاً تسلیم می‌کند و هرگز پشیمان نمی‌شود. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر در عاشقی دچار درد و رنج شود، باز هم این احساس را با ارزش می‌داند. شاعر به طور نمادین به عشق و زیبایی‌های معشوق می‌پردازد و نشان می‌دهد که عشق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و حتی در میان آشفتگی‌ها نمی‌تواند از این عشق فاصله بگیرد. در نهایت، او به تأثیر عمیق معشوق در زندگی‌اش و پیوند ناگسستنی‌اش با او اشاره می‌کند.