شمارهٔ ۱۱۴۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانی
گرفتی مُلکِ دل را مملکتداری نمیدانی
همه شب همدم اغیار از یار گریزانی
دریغا طفلی و رسم و ره یاری نمیدانی
عجب فتانی ای چشم سیاه رهزن جادو
که غیر از رهزنی و رسم عیاری نمیدانی
عجب نبود که خون خلق را خوردی به چالاکی
تو تُرکی و به غیر از قتل و خونخواری نمیدانی
نه ای چشم سیه پیداست از تو درد بیماری
چه بیماری که درد و رنج بیماری نمیدانی
رخ خورشید پوشیدی و روز خلق شد تیره
تو ای زلف سیه غیر از سیهکاری نمیدانی
همیخندی بر افغانم که تا سایی نمک بر دل
تو آزادی بلی حال گرفتاری نمیدانی
گلت همصحبت خار است آشفته بکش افغان
بنال ای بلبل عاشق مگر زاری نمیدانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به انتقاد از محبوب خود، که به عنوان "سلطان خوبان" معرفی شده، میپردازد. او میگوید که محبوب تنها به ستمگری و غمگینی میپردازد و از معانی واقعی عشق و دوستی بیخبر است. شاعر این محبوب را به خاطر رفتارهایش، مانند دوری از یار و خونریزی، مورد سرزنش قرار میدهد و بیان میکند که او فقط به کارهای زشت و آسیبزننده مشغول است. در نهایت، شاعر احساسات عمیق خود را برای محبوب ابراز کرده و از او میخواهد تا درد و رنج عشق را درک کند.