نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۶ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

دید چو دیده دو بین در همه روشناییت

بر در این و آن زند حلقه آشناییت

تلخ بود مذاق من با لب شکرین تو

تیره شبست روز من با همه روشناییت

دعوی خواجگی کند بنده خاکسار تو

نوبت سلطنت زند هرکه کند گداییت

طایر جان ز شوق تو خواست که بشکند قفس

بس که شنید او ز دل قصه دلرباییت

تنگ بود به تو زمین خیمه بر آسمان بزن

کوفته در فلک ملک نوبت پادشاییت

بوالهوسان به کوی تو تا نشوند مجمتع

عرضه به این و آن دهم شکوه بی‌وفاییت

گر به قیامتم عمل زشت بود سزای آن

آتش دوزخم بده باز ستان جداییت

صرصرِ هجرِ تو ، کند گردِ وجودِ ما فنا،

باز مکش ز خاکیان دامن کبریاییت

آشفته عشق و زاهدی پرده شاهدان بکش

کان بت پارسی درد پرده پارساییت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به توصیف زیبایی‌ها و روشنایی‌های معشوقش می‌پردازد و از تلخی و درد جدایی خود می‌گوید. وی احساس می‌کند که نزدیکی به معشوقش بسیار سخت و غیرممکن شده است و حتی برای رسیدن به او، دنیا برایش تنگ و بی‌معنا شده است. عشق او را به حالتی شدید و توام با شور و اشتیاق دچار کرده و او را به دردهای درونی سوق می‌دهد. شاعر در نهایت به دلتنگی و حسرت خود اشاره کرده و از لذت‌های زودگذر و بی‌وفایی دنیا می‌نالد.