شمارهٔ ۱۴۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نام جانرا نتوان برد که جانان اینجاست
منه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست
زاهد آمد زدر و دید بت حور سرشت
گفت اینجا نه بهشتست که غلمان اینجاست
هر طرف حور وشی جام زکوثر بر کف
در گمانم که مگر جنت رضوان اینجاست
خضر خطت بلب لعل اشارت میکرد
تشنگان مژده که سرچشمه حیوان اینجاست
بور ای عقل که دل منزل عشق ازل است
بگذر ای دیو که مأوای سلیمان اینجاست
غنچه خامش بنشین کان گل خندان آمد
ابر گو لاف مزن دیده گریان اینجاست
مست پیمان شکنم آمده پیمانه بکف
جای بشکستن پیمانه و پیمان اینجاست
پیش زلفش نتوان سر بسلامت بردن
گو زمیدان ببرد چون خم چوگان اینجاست
گفتی آشفته پریشانیت امشب از چیست
چه کنم حلقه آن زلف پریشان اینجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیتی میپردازد که عاشق در معشوق خود مشاهده میکند. شاعر با اشاره به حضور جانان و زلف او، به تُندی و لذت عشق اشاره کرده و بر اثرات آن بر دل و عقل تأکید میکند. در اینجا، معشوق بهشت و حورهای بهشتی را تداعی میکند و زاهدان که به بهشت عادت دارند، در مقابل زیبایی معشوق به کنایه به حیرت و تردید دچار میشوند. شاعر همچنین به نفش عقل و عشق در زندگی و دل آدمیان اشاره میکند و باید از جدال عقل و احساس عبور کرد زیرا در اینجا عشق برتری دارد. در نهایت، شاعر از دشواریهای و پیچیدگیهای عشق و تأثیر زلف معشوق بر حالت و احساسات خود میگوید.