نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۳ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست

یا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست

ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هست

خرم آن جان که پسند قدم یاری هست

نتوان جست در آن زلف دل غمزده را

که در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست

کافر عشق مسلمان نبود در همه کیش

منکرانرا خبری کن اگر انکاری هست

بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبل

خبرش نیست که در صحن چمن خاری هست

گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توام

گفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست

اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختن

بخطا گفت که در طبله عطاری هست

پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضا

کسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست

نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببر

تا نگویند که در بتکده زناری هست

همه خوبان جهان مظهر نور علی اند

یوسف ماست که در هر سربازاری هست

درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیب

میتوان گفت که بیماری و آزاری هست

کنجکاوی کند آن غمزه فتان به دلم

می‌توان یافت که با جان منش کاری هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و زیبایی‌ها و دشواری‌های ناشی از آن اشاره دارد. شاعر می‌گوید که جز عشق و زیبایی‌های معشوقان در این جهان کاری نیست و کسی که شایسته رهبری است باید از ساری خوشبخت باشد. او همچنین به احساسات پیچیده و گرفتاری‌های ناشی از عشق اشاره می‌کند و بیانگر این است که در جهان عشق، همواره رنج و درد هم وجود دارد. شاعر به بلبل مستغرق در عشق گل می‌گوید که اگرچه خوشحالی را در چمن می‌بیند، اما از وجود خار بی‌خبر است. او خود را در زمره سگان عاشق می‌بیند و بیان می‌کند که تعداد عشق‌ورزان بیشمارند. در ادامه، شاعر در وصف زیبایی معشوق می‌گوید که از آن اشتباهات و سهل‌انگاری‌ها می‌تواند به مشکلاتی منجر شود. او همچنین می‌افزاید که همه زیبایی‌ها در حقیقت تجلی نور الهی هستند و درد دل را نمی‌توان به سادگی بیان کرد، اما عشق و دل‌باختگی به خودی خود مشغله‌ای کارساز و عمیق است.