شمارهٔ ۲۶۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
زعمر رفته دارم بس ندامت
بجامی گیرم از ساقی غرامت
مقیم آستان میکشان شو
که دوران را نباشد استقامت
بزن چندان که خواهی شنعت ای غیر
که عاشق غم ندارد از ملامت
بلای عشق برق عافیت سوز
نیستانست بستان سلامت
نماز میکشان آنگه قبول است
که در پای خم اندازد اقامت
چو قمری پر زند بر گرد او سرو
ببستان گر چمد آن سرو قامت
تو با آن قامت موزون برفتار
کجا بنشیند آشوب قیامت
بر او آشفته خوبی شد مسلم
بتو رندی و بر حیدر امامت
بداغ عشق تو معروف شهرم
غلامان را شناسد از علامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از ندامت و پشیمانی خود صحبت میکند و خواهان جبران از ساقی است. او به میکده دعوت میکند و تأکید میکند که زندگی دارای پایداری نیست. عاشق حقیقی با ملامت دیگران بیتفاوت است و بلای عشق برای او مانند آتش است. نماز در عین حال برپایی در دیوانگی عشق است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و اینکه عشق باعث آشفتگی او شده است. همچنین او به این نکته میپردازد که عشق او در شهر مشهور شده و او را قابل شناسایی میکند. در دل این اشعار افسوس، عشق و زیبایی موج میزند.