شمارهٔ ۲۷۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست
در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست
گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی
نیست دشتی که در او خیمه ای از لیلا نیست
بوی سنبل چکنم زآن خم مو نافه بیار
سنبل باغ چو آنزلف دو تا بویا نیست
در کدامین صدفت جا بود ای در یتیم
دیده ای نیست که اندر طلبت دریا نیست
زآن بناگوش و گریبان دم از اعجاز بزن
معجز موسوی الا به ید بیضا نیست
تو فرشته سیر و حور لقا در نظری
نتوان گفت بدنیا ملک و حورا نیست
خیزد از ساغر و مینای می اسباب معاش
کار با ساغر ماه فلک مینا نیست
چه کلیسا و چه مسجد چه کنشت و چه حرم
هیچ کوئی نبود کز تو در او غوغا نیست
مظهر جلوه حق وعلی اعلائی
که تو را غیر پیمبر بجهان همتا نیست
هر که سودای بتی دارد و پخته هوسی
سر آشفته ما را بجز این سودا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و جذبهای عمیق به محبوب است. شاعر میگوید در هیچ دلی وجود ندارد که آتش عشق نباشد و هیچ جایی در جهان نیست که یاد لیلا و عشق او در آن شگفتی ایجاد نکند. او به مجنون اشاره میکند که در جستجوی لیلا در بیابانها پرسه میزند و این بیانگر شدت عشق و اشتیاق است. همچنین، شاعر از زیباییهای معشوق و تأثیرش بر طبیعت و جهان سخن میگوید و تأکید میکند که هیچ کجا نیست که بیغوغای او باشد. در نهایت، او بر یکتایی محبوبش تأکید میکند و به این نتیجه میرسد که هیچ کس به جز او نمیتواند به اندازه وی عشق را تجربه کند.