شمارهٔ ۲۷۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آنچه در مذهب رندان طریقت گنه است
میگساری نه که آزار دل مرد ره است
خوردن خون رزان را تو گنه میدانی
خوردن خون کسان هیچ نگوئی گنه است
لافد از جامه و عمامه اسپید از شخی
آفتش باده گلناری و چشم سیه است
داد منصور چه سر بر سر دار عبرت
میتوان گفت که او خسرو صاحب کله است
گو مخوانند بفردوس برینش زنهار
هر که را خاک در میکده آرامگه است
از گدایان ره عشق گرفته کسوت
آنکه در مملکت حسن کنون پادشه است
نگه مست تو کافیست پی مستی عشق
سرخوش آشفته و مست تو از آن یک نگه است
گر تو را روی بیار است تفاوت نکند
اگرت جای بدیر است و یا خانقه است
ای بسا قاصد آهم که بکویت آمد
خبری باز نیاورده و چشمم بره است
رحمی ای نوح بساحل برسانم ز کرم
که مرا کشتی امید بدریا تبه است
چون توئی دست خداوند بیا دستم گیر
دوستت از گنه آشفته اگر رو سیه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تناقضهای موجود در مفاهیمی چون گناه و آزار در زندگی انسانهاست. شاعر به مقایسه میگساری و دیگر خطاها میپردازد و بر این باور است که آزار رساندن به دل مردان راه حق مهمتر از گناهانی مانند میگساری است. او همچنین به عدم توجه به گناهانی که در جامعه رخ میدهند، انتقاد میکند. شاعر با اشاره به شخصیتهایی مانند منصور و وضعیتهایی چون عشق، نشان میدهد که در دنیای عشق، مستی و لبخند کافی است و حتی در میان گناهکاران هم میتوان نیکوکارانی یافت. در نهایت، او دعا میکند تا در سختیها، یاری از خداوند دریافت کند و صاحب دلش در این راه همچنان این امید را داشته باشد.