شمارهٔ ۳۳۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد
زدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گم شد
نمیدانم اسیر زلف شد یا کشته غمزه
همیدانم که مرغ دل ز سینه پرزنان گم شد
ز اشک و آه یعقوب و زلیخا اندرین وادی
در ابر تیره و باران بشیر و کاروان گم شد
مرا شد پای فرسوده تویی ای کعبه آسوده
ترحم کن که بس ممل درین ریگ روان گم شد
هما خواندم تو را ای عشق وزان بر تو تو را منزل
که اندر جستجویت طایر وهم و گمان گم شد
بگفتم در میان آرم مگر موی میانش را
بگفتا رو که بس فکر دقیقم در میان گم شد
چه خاصیت بود در غمزه جادوی چشمانت
که تیرش تارها شد از کمان اندر نشان گم شد
تو را من ای بلابالا سراپا فتنه میدانم
که در دوران چشمت فتنه آخر زمان گم شد
ببر نامش تو در خیل سگان خویش ای مولا
که از گمنامی آشفته میان همرهان گم شد
تویی شاهنشه امکان به ظاهر خفتهای در طوس
وجودت گوهری یکتا که در این خاکدان گم شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و اندوه عاشقانه و جستجوی عشق سخن میگوید. شاعر از گم شدن خود و احساساتش در دنیای ظاهری و مادی سخن میگوید و از معشوق میخواهد که کمک کند تا دوباره راه خود را پیدا کند. او به تصاویر مختلفی اشاره میکند، از جمله اشکها و آه یعقوب و زلیخا، و از حالتی که در آن عشق و زیبایی به پنهانی و گمنامی دچار شده است. در نهایت، شاعر معشوق را به عنوان گوهری یکتا معرفی میکند که در دنیای مادی گم شده است و امیدوار است که در این جستجو به او برسد.