شمارهٔ ۳۴۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید
از گلستان وفا جز گل حرمان ندمید
هرکه یوسف به زر ناسره در مصر فروخت
گر بها جان کندش پس نتوان که خرید
گنج بیرنج میسر نشود گل بیخار
گر که با گنج بود مار که باید طلبید
برو ای عقل که بیعشق نشستن نتوان
به برای تیغ که از دوست نخواهیم برید
گر جهان آینه گردند نبیند جز یار
هرکه در آینهٔ دل رخ زیبای تو دید
وصف از شکر و حلوا نتواند گفتن
هرکه از آن لب شیرین سخن تلخ شنید
دوش چون جان به لبم بود لب او همه شب
امشب از حسرت آن لعل به لب جان برسید
غافل از حیله اخوان منشین ای یعقوب
گرگ از دشت برون آمد و یوسف بدرید
نه همین دل شده از ناوک مژگان تو خون
نیست یک مرغ که از تیر تو در خون نتپید
فرق در عاشق و زاهد که گذارد جز عشق
عشق تمییز دهد لاجرم از پاک و پلید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و درد جدایی از معشوق میپردازد. او میگوید که عشق واقعی بدون درد و رنج حاصل نمیشود و عاشق باید بهای عشق را بپردازد. همچنین به نقش عقل در عشق اشاره میکند و اظهار میدارد که بدون عشق نمیتوان زندگی کرد. شاعر به تصویرگرتی از یار در دل عاشق اشاره میکند و میگوید هرکس لذت عشق را بچشد، قادر به توصیف آن نیست. در نهایت، او به تفاوتهای میان عاشق و زاهد میپردازد و عشق را به عنوان تمایزدهنده بین پاکی و پلیدی معرفی میکند.