شمارهٔ ۳۹۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو یاد زلف توام در ضمیر میآید
ز گفتهام همه بوی عبیر میآید
تو آهوی ختنی یارب این چه افسونست
که شیر بیشه به دامت اسیر میآید
به سنگ خاره کند رخنه ناوک مژهات
چو سوزنی که برون از حریر میآید
میان خیل بتان شهسوار کَجکُلَهَم
چو در میانه لشکر امیر میآید
ز خون حلق من ای ترک شخ کمان بگذر
که صیدهای چنین کم به تیر میآید
به غیر آینه کآن هم رخ تو عاریه کرد
کجا تو را بدو عالم نظیر میآید
اگر به کوی تو آشفته شکسته پرم
ولی ز گلشن خُلْدَم صفیر میآید
دوباره مانی اگر نقش صد نگار کند
کجا چو نقش رخت دلپذیر میآید
سواره تیغ به کف میرسد پی قتلم
چو آن بلا که ز بالا به زیر میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به یاد زلف محبوبش میافتد و احساسی عمیق از عشق و زیبایی را توصیف میکند. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و با کنایه به قدرت و تاثیر آن بر دیگران، میگوید که حتی شیر بیشه هم به دام او گرفتار میشود. مژههای معشوق مانند تیرگی از حریر، دردناک و نافذ است. شاعر در توصیف معشوق به زیبایی او در میان دیگران میپردازد و میگوید که هیچکس به زیبایی او نیست. همچنین از سختیها و دردهای عشق میگوید و از آرزوهایش برای دیدار دوباره محبوبش مینویسد. در کل، این اشعار تصاویر زیبای عاشقانه را به شکلی عاطفی و پر احساس به تصویر میکشند.