شمارهٔ ۴۹۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نقاب از زلف مشکین چون به روی چون قمر بندد
حجابی از شب تیره به روی روز بربندد
کند چنبر چو زلف عنبرین باده هلال آن مه
تو گویی چنبری بر گردن شمس و قمر بندد
میان و موی او را فرق نتوانم ز باریکی
مگر آن دم که بر قتلم ز روی کین کمر بندد
به شوق خرمنی کز برق گرد دشت میگردد
مرا خرمن ز شوق سوختن ره بر شرر بندد
کشیده لشکری از خط زهر سو ترک چشم تو
کز این جادو به روی مردمان راه نظر بندد
خط سبزت عبث بر آن لب شیرین نپیوسته
بلی طوطی زند پرتا که خود را بر شکر بندد
رخت خواندم گل کابل قدرت را سروی از کشمر
که نتواند کسی تشبیه زاین دو خوبتر بندد
گل کابل کجا آید میان انجمن خندان
کمر کی در میان خلق سرو کاشمر بندد
به جز تو سجده بر رویی نمیآرم که چشمانم
نظر از تو نمیگیرد که بر جای دگر بندد
تویی کعبه تویی قبله تویی مقصد ز بیت الله
خلیفه جز تو نبود حق که بر خیر البشر بندد
حدیث زلف او گفتم ز شعرم بوی خون آید
بلی در ناف آهو نافه از خون جگر بندد
گریزد در پناه حضرتت آشفته در محشر
در آن معرض که آتش راه را بر خشک و تر بندد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت عمیق محبوب خود اشاره میکند. او نقاب موهای مشکین محبوب را به زیبایی قمر تشبیه میکند و زلف را حجابی برای نور روز میداند. محبوبش مانند ماه شبهای پرنور است و زیبایی او را نمیتوان با چیز دیگری مقایسه کرد. شاعر عشق و شوقش را به خرمنی تشبیه میکند که آتش آن در دشت میسوزد و تصویر چشمان محبوبش همچون سلاحی است که بر دلها اثر میگذارد. شاعر همچنین به خط سبز محبوب و شیرینی لبانش اشاره میکند و اعتراف میکند که هیچ کس نمیتواند چنین زیبایی را وصف کند. او در نهایت خود را در برابر محبوبش تسلیم میکند و او را کعبه و مقصد خود میداند. این شعر در مضامین عشق، زیبایی و تسلیم در برابر محبت عمیق دلالت دارد.