شمارهٔ ۵۲۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند
چو جست برق یمان خس کجا بجا ماند
عمل نماند که تا خود رساندم در حشر
مگر بدست من آن طره رسا ماند
هوا وعشق بیکدل مگو که میگنجد
چو عشق هست هوا در میان کجا ماند
گر آفتاب هزار از سپهر برتابد
به پیش روی تو چون ذره در هوا ماند
هزار سعی کند کعبه بهر طوف درت
گرش تو ره ندهی مرو بیصفا ماند
مریض عشق علاج ار نیافت از دلدار
بگو بهل که دل خسته بی دوا ماند
شهید تو نکند خونبها طلب در حشر
که ضرب دست تواش بهر خونبها ماند
گهرفشان چو شود دست پیر میخانه
گمان مکن که در آفاق یک گدا ماند
غریب هر دو جهانست گرچه آشفته
ولی سگان درت را بآشنا ماند
مباد آنکه شوم خاک جز بخاک نجف
مرا بروز لحد یارب این دعا ماند
خطا مگیر گر از عاشقی خطائی رفت
چو عفو هست بعاشق کجا خطا ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر که از شاعرانی چون "حافظ" نشأت میگیرد، به مسئله عشق و تغییرات ناشی از آن میپردازد. شاعر در این اشعار بیان میکند که در عشق چیزهای معنوی و درونی ارجحیت دارد و نمیتوان با ظواهر دنیوی به حقیقت عشق دست یافت. او نشان میدهد که محبت و عشق به یکدیگر باعث میشود که انسانها در کمال و خوشی زندگی کنند و در نهایت همۀ چیزها به عشق ختم میشود. عشق، شوق و دلباخته بودن باعث میشود انسان از مسائل دنیوی فراتر برود و به عمق وجود خود نزدیکتر شود. در انتها، شاعر از خداوند میخواهد که در روز قیامت به او رحم کند و در عفو الهی، بر خطاهای عاشقانهاش چشمپوشی شود. بهطور کلی، این شعر تأکید بر ارزش عشق و ارتباطات معنوی انسانها دارد و نشان میدهد که در عشق، مادیات و ظواهر اهمیتی ندارند.