شمارهٔ ۵۶۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافر
مرا بر آتش غم همچو دود ساخت مجاور
مه دو هفته من ماههاست در سفرستی
زشهر کی قمری جز مهی شده است مسافر
بهفت دفتر و آثار هر ملل که رسیدم
بهر کتاب شده منکران عشق تو کافر
به نرد عشق تو خوش باختیم عقل و دل و دین
که پاک باز نکوتر بود حریف مقامر
بفکر امر خطریست هر کسی و مرا خود
نکرده جز خطر عشق تو خطور بخاطر
نه ماه راست چوسروت چمان قدی متمایل
زسرو کی بدمد گل بدین صفت متواتر
وفور نعمت حسنت ندیده است همانا
که گفت نعمت باغ بهشت آمده وافر
من و محبت تو غیر از این بگو عملم کو
اگر چه زاهد شهر است بر عمل متظاهر
حساب روز قیامت چو با تو شد سر وکارش
چه غم بفسق گر آشفته تو شد متجاهر
سحر زهاتف غیبی شنیدم این که همیگفت
علیست باطن و ظاهر علیست اول و آخر
تو را جواهر منظوم چون نثار علی شد
سزد نثار بیارندت ار ز عقد جواهر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از عشق و غم خود سخن میگوید و احساسات عمیقش را در قالب شعر بیان میکند. او خود را مسافری میداند که در جستجوی معشوقش به سفر رفته است. ماه و آسمان نمادی از غم و جدایی او هستند و او حس میکند که عشقش فراتر از عقل و دین است. او به معضلات انسانی و خطری که عشقش برایش به همراه دارد اشاره میکند و بیان میکند که در این راه، تمام چیزهای مادی و زمینی بیمحتوا هستند. شاعر همچنین به مقام و شرافت علی (ع) اشاره میکند و او را به عنوان نماد باطن و حقیقت میشناسد. در نهایت، او بر اهمیت محبت و عشق تأکید میکند و از زهد ظاهری زاهدان انتقاد میکند.