شمارهٔ ۵۶۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دیده نظر باز و رخت بی نظیر
بگذرم از جان زتوام ناگزیر
سر خوش می را چه غمست از خمار
اهل غنا را چه خبر از فقیر
چهره و خطت چه بود فی المثل
مجمر افروخته دود عبیر
یاد تو بیرون نرود از خیال
نقش تو بیرون نرود از ضمیر
رحم باین خسته کن ای شخ کمان
بسملم و طالب یک نوک تیر
به که نگویم غم پنهان خویش
چون تو بصیرفی و علیم و خبیر
عشق چه دامنست که از شوق او
میل رهائی ننماید اسیر
گرچه زدرویش خطائی برفت
عفو کند حاکم پوزش پذیر
مدح علی کرده رقم لاجرم
خامه آشفته فشاند عبیر
دست مرا گیر که بیچاره ام
رحم بدرویش نماید امیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت معشوقش میگوید و ناتوانی خود را در مقابل عشق بیان میکند. او احساس میکند که برای فراموش کردن معشوقش ناچار است از جان بگذرد و به اندازهای در غم عشق غرق شده که دیگر به حال فقیران و اهل غنا توجهی ندارد. شاعر به توصیف چهره معشوق با عبارات شاعرانه میپردازد و تأکید میکند که یاد او هرگز از ذهنش خارج نمیشود. او از معشوق میخواهد که به حال او رحم کند و به او کمک کند، زیرا به شدت در غم و درد است. شاعر همچنین اشاره میکند که حتی اگر از درویش خطا و سفرایی سر بزند، معشوق باید بیپروایی و بخشش داشته باشد. در نهایت، او خواستار رحم و نجات از طرف معشوق است و از او درخواست کمک میکند.