شمارهٔ ۶۳۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغ
کنجی بجوی و همدمی و از جهان فراغ
بر جای سرو و گل بنشان یار معتدل
می نه بجای لاله و نرگس کن از ایاغ
شمعی بدست آر که پروانه اش شوی
روشن کنی بخلوت دل از رخش چراغ
بگذار بلبله زمی و بذله ای بگوی
بلبل اگرچه رفت و چمن کرد وقف زاغ
ساقی اگر چه جام بکف آیدت زدر
از چهره و شراب توان کرد طرح باغ
بردار از دهان صراحی تو پنبه را
تا دست ساقیت بنهد پنبه ای بداغ
لیلی نشسته در حشم دلبری بناز
مجنون عبث ببادیه حیران بکوه و راغ
آشفته شاهباز شو و کبک کن شکار
مردار خور مباش تو چون زاهد و کلاغ
شور علی بکاسه سر جای میدهدم
سودای مختلف بزدائیم از دماغ
شاهی که در غدیر رسول جهانیان
او را خلیفه خواند که کامل شدش بلاغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حال و هوای باغ و لذتهای زندگی میپردازد و از زیباییهای طبیعت، عشق، و مینوشی سخن میگوید. او از دلبرش میخواهد تا در کنار او بنشیند و به جای گلها، عشقش را بگذارد. همچنین به اهمیت شادی و زندگی بیدغدغه اشاره میکند و از زهد خشک و زندگی کسالتبار دوری میورزد. شاعر با اشاره به شخصیتهایی چون لیلی و مجنون نشان میدهد که عشق و زیبایی، انسان را به سمت شور و شوق میبرد. او همچنین به تاریخ و شخصیتهای مذهبی اشاره میکند و از فلسفهٔ زندگی و عشق واقعی سخن به میان میآورد. در نهایت، دعوت به شادی و لذت از زندگی و محبت را در این چند بیت به تصویر میکشد.