نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۲ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بر بهشت رخت آن خال که دیدم گفتم

من چو آدم زپی گندم جنت افتم

گفتمش پای بجا طاق منم پیش رخت

ابرویت گفت در این مرحله با تو جفتم

اشک غماز شدش پرده در مردم چشم

راز عشق تو که در پرده دل بنهفتم

توبه ام داد که آیم سوی مسجد از دیر

شیخ پنداشت که من وسوسه اش پذرفتم

گه به بتخانه چین بودم و گه در تبت

با خیال رخ و زلفت چو ببستر خفتم

تو می لعل بلب داشتی از ساغر غیر

من زالماس مژه لؤلؤ تر میسفتم

بامدادان زدرم آمد و بر گریه من

غنچه وش کرد تبسم که چو گل بشکفتم

با خیال تو نگنجد بدلم غیر از تو

که من این خانه پی مقدم سلطان رفتم

پیر میخانه توحید علی سر الله

که بجز از لب او سر خدا نشنفتم

دل آشفته که جا در خم زلفینش کرد

گفت آشفته زسودای تو من آشفتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از عشق و زیبایی محبوبش سخن می‌گوید، به طوری که با اشاره به جاذبه‌ی چهره‌ی او، خود را در مقایسه با آدم در بهشت قرار می‌دهد. او از درد و غم عاشقی و اشک‌هایش که راز عشق را فاش می‌کند، می‌نویسد. شاعر توبه می‌کند و به سوی مسجد می‌رود، اما روحش همچنان درگیر وسوسه‌های عشق است. او به سفرهایش به مکان‌های مختلف اشاره می‌کند و محبت محبوبش را در خواب و بیداری تجربه می‌کند. در نهایت، وی به وجود الهی محبوب و تأثیرش بر دل خود اعتراف می‌کند و از حال آشفته‌اش در برابر زیبایی‌های او می‌گوید.