شمارهٔ ۷۱۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
خواهی که بخاک ره بمیرم
تا روی زپات برنگیرم
از دام تو کی دلم گریزد
کز دانه خال ناگزیرم
تا بندی زلف مهوشانم
من پند کسی نمی پذیرم
درویش تو و بفقر شام
سلطانم و پیش تو فقیرم
از دولت وصل نوجوانان
بخت است جوان اگر چه پیرم
از حسرت آن کمان ابرو
جا کرده بدل هزار تیرم
ای نفخه باد صبحگاهی
در پیش نسیم تو بمیرم
چون میگذری بسنبل باغ
برگو که بزلف او اسیرم
سیمین بدنش بناز میگفت
بر تن نه سزا بود حریرم
آشفته بیاد چین زلفش
سنبل میروید از ضمیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و دلبستگی عمیق خود به معشوق میپردازد. او با بیان اینکه حاضر است برای عشقش جان بدهد و حتی از خاک زیر پایش نیز دست برندارد، نشان میدهد که چقدر به معشوق وابسته است. او از حیلهها و دامهای عشق فرار نمیکند، زیرا دلش به آنها وابسته است و از عشق نمیتواند رهایی یابد. همچنین به حال و روز خود در مقایسه با معشوق اشاره میکند و میگوید که او در فقر و تنگدستی زندگی میکند ولی نزد معشوق خود را صاحب مقام احساس میکند. شاعر از حسرت زیباییهای معشوق و دلبستگی به زلفهای او میگوید و در نهایت با شعری زیبا و نمادین به جذابیت و تاثیر معشوق بر سرنوشت و احساساتش اشاره میکند.