شمارهٔ ۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام را
زین چارطبع مختلف برجا نمانم نام را
گم شده ره میخانهام از دست شد پیمانهام
دستی بگیر ای نوجوان این پیر دُردآشام را
سگ از ره مهر و وفا همصحبت اصحاب شد
لابد سگ نفس و هوا رسوا کند بلعام را
بلبل به باد صبحدم گفته حدیث از بیش و کم
گل گوش داده تا صبا حالی کند پیغام را
عمرت به چل گر میرسد چون در فراقش میرود
عاشق ز عمر خویشتن گو مشمر این ایام را
شد پرنیانی بسترم چون نوک خار و نشترم
تا غیر همآغوش شد یار حریراندام را
جانان جان قوت روان روشن از او چشم جهان
رامش گزین دلها از آن کز دل ببرد آرام را
شاید که درویش سرا از فقر آید در غنا
بر خوان یغما زد صلا سلطان چو خاص و عام را
زاهد ز عشق و عاشقی فراروش هارب بود
بر آتش سودای تو پایی نباشد خام را
آشفته مستوری مکن از میکشان دوری مکن
ساقی به یاد مرتضی در دور افکن جام را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و دردمندانه شاعر اشاره دارد. شاعر از خواستهاش برای شکستن مرزها و محدودیتها در زندگی میگوید و از گم شدن راهی در میخانه و از دست رفتن لذتها و پیمانهها گلایه میکند. او به نوجوانی دست میزند و میخواهد از درد و رنجهایش بگوید. سگ، به عنوان نماد وفاداری، به دوستان وفادار میپیوندد و شاعر از بلبل و گل سخن میگوید که در پی پیامهایی از عشق و زندگیاند. عمر انسان به چهل میرسد و در این میان، شاعر نسبت به فراق معشوقش هشدار میدهد و به عدم ارزشگذاری زمان در این دوران تأکید دارد. شاعر با توصیفی از خود به عنوان انسانی پر درد و رنج، به زیبایی معشوقش اشاره کرده و از آرامش درونی که از عشق میآید صحبت میکند. او به درویشی که از فقر به غنا میرسد اشاره میکند و زاهدان را که از عشق فرار میکنند، به چالش میکشد. در نهایت، شاعر از ساقی میخواهد که به یاد مرتضی، جام را در دور بیندازد و از میخواران دوری نکند. این شعر به عشق، درد، و جستجوی معنا در زندگی پرداخته است.