شمارهٔ ۸۵۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آنروز که از خواب عدم دیده گشودیم
جز دوست ندیدیم و دگر باره غنودیم
بیدار دل آن کاو که بیاد تو کند خواب
ما چشم بغوغای رقیب از چه گشودیم
سرگشته چو گوئیم از آن در خم چوگان
کز روز ازل گوی زمیدان بربودیم
از رهزنی دیو طبیعت بود عاری
بر خاک در میکده گر جبهه نسودیم
زین آمدن و رفتن ما تا چه اثر ماند
رفتیم چو از دایره گوئی که نبودیم
ما همچو حبابیم در این قلزم مواج
یعنی همگی فرع بر آن اصل وجودیم
جامی بده ای ساقی مستان که بمستی
گوئیم کیانیم و که هستیم و که بودیم
خاریم از آن گلشن انباشته از گل
در آتش افروخته طور چو دودیم
در آئینه دل بجز از عین علی نیست
آشفته تو هشدار که در عین شهودیم
ما غیر بدی هیچ نکردیم ولیکن
از هر طرفی وصف عطای تو شنودیم
سرمایه نداریم جز امید بعفوت
خورسند به این توشه نه از آنچه درودیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به تمجید از دوست و عشق پرداخته و به نوعی به فلسفه وجود و بیهودگی زندگی اشاره میکند. شاعر از خواب و بیداری سخن میگوید و میگوید که تنها دوست را در زندگی خود میبیند. او به سرگشتگی و ابهام در وجود انسان اشاره کرده و زندگی را همچون حبابی در دریا توصیف میکند که فرعی بر وجود اصلی است. او به نقش عشق و امید در زندگی اشاره میکند و از ساقی میخواهد تا جامی بدهد تا به مستی و شادی بپردازد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که تنها دارایی او امید به رحمت دوست است و از واژههای مختلف برای توصیف حالت خود استفاده میکند.