نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

چون دست رس نداری ای دل بوصل جانان

برخیز جان فدا کن در پای پاسبانان

گفتم که کفر بر دین چربید و عشق بر عقل

زین کار مشگل من خندند کار دانان

گفتم بدل که پیمان با گلرخان نبندی

پیمان شکن چو دیدم این خیل دلستانان

گر کشتگان عشقت آیند در قیامت

محشر تمام گیرد غوغای دادخواهان

بر تیر طعن دشمن مشتاق دوست سازد

سازم بجور اینان از بهر مهر آنان

با خار خار هجران تن داده ایم از جان

منت بریم تا چند ای گل زباغبانان

گرگان برند ناچار زین گله شب پیاپی

غافل زگوسفندان خسبند اگر شبانان

با تن گرفته ای خو در رنگ غرقی و بو

محروم ماندی ای جان آخر زمهر جانان

صوفی که در سماع است از وجد حال در بزم

بینی بهر دو کونش خوش آستین فشانان

نام علی بیاور ای طوطی مغنی

کاشفته تلخ کام است از این شکر دهانان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد هجرت است. شاعر به دو موضوع اصلی می‌پردازد: نخست عشق و دلدادگی و دوم، ناامیدی و فراق. او به دل خود یادآوری می‌کند که با وجود دوری از معشوق، باید جان خود را فدای او کند. در این میان، شاعر به تضاد عشق و عقل اشاره می‌کند و از پیمان‌ها و شکستن آنها سخن می‌گوید. همچنین، به عشق و مشکلات ارتباط آن با جامعه اشاره کرده و از درد فراق و انتظار می‌نالد. در نهایت، شاعر به قدرت نام علی و نقش یادآوری آن در رفع غم‌های خود اشاره می‌کند و از شیرینی و تلخی عشق سخن می‌گوید.