نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴۹ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن

پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن

نوبهار است و صبوح و می زخم کن در سبو

هم بمخموران بنوشان باده هم خود نوش کن

بر دل افسردگان زن آتش از کانون خم

آتش سودائیان زآب سبو خاموش کن

چون شدی سر خوش زصهبا برشکن طرف کله

حلقه ها از زلف مهر و ماه را در گوش کن

زاهدان را زآن دو چشم مست دین و دل ببر

هم حکیمانرا زغمزه رخنه ها در هوش کن

ای پری گسترده دیده فرش استبرق بیا

مردم آسا جای در آنخانه مفروش کن

باغبانا منع گلچین گر ترا مقصود بود

تا که گفتت بلبلانرا در چمن خاموش کن

دوش با اغیار هم آغوش بودی تا سحر

باش با یاران و امشب را خیال دوش کن

جسم بی جان است بی معشوق عاشق در خیال

از کرم آشفته را دستی تو در آغوش کن

گر نیم قابل شها کز بندگانم بشمری

با سگان کوی خویشم از وفا همدوش کن

پای تا سر عیبم و عریان بحشر ای دست حق

کسوتم بخشا و بر آن عیبها سرپوش کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ساقی می‌خواهد که می‌نوشد و دوستان و مستین را به شادی و سرور دعوت کند. او به فصلی نو و بهار اشاره کرده و از ساقی می‌خواهد که باده را به افراد افسرده بدهد و بر دل آنان آتش شوق بیفروزد. شاعر بر این عقیده است که شادی و عشق زندگی را زیبا می‌کند و از زاهدان و حکیمان می‌خواهد که از غم و اندوه دور شوند. او همچنین به مسائل زندگی اشاره کرده و می‌گوید که عشق و دوست داشتن مهم‌تر از هر چیز دیگر است. در نهایت، شاعر از خداوند می‌خواهد که بر عیوبش پرده بپوشاند و او را ببخشد. این اشعار به محبت، شادابی و عشق به زندگی اشاره دارند.