نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵ - قصیده در شکایت از روزگار و یاد احباب عسجدی

عسجدی مروزی / اشعار باقیمانده / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فغان ز دست ستمهای گنبد دوار

فغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار

چه اعتبار بر این اختران نامعلوم

چه اعتماد بر این روزگار ناهموار

جفای چرخ بسی دیده اند اهل هنر

از آن بهر زه شکایت نمی کنند احرار

دلا چو صورت حال زمانه می بینی

سزد اگر بدر آئی ز پرده پندار

طمع مدار که با تو وفا کند دوران

که با کسی بفسون مهربان نگردد مار

کجا شدند بزرگان دین که می کردند

ز نوک خامه گهر بر سر زمانه نثار

کجا شدند حکیمان کاردان کریم

که بر لباس بقاشان نه پود ماند و نه تار

چرا ز پای در آمد درخت باغ هنر

بموسمی که ز سر تازه می شود اشجار

بساز کار قیامت بقوت ایمان

بشوی روی طبیعت بآب استغفار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان ناامیدی و شکایت از ستم‌های زمانه و ناپایداری دنیا می‌پردازد. شاعر از ظلمتی که بر اهل هنر و بزرگان دین سایه انداخته است، گله دارد و می‌گوید که باید از واقعیت‌های تلخ زمان آگاه بود. او تأکید می‌کند که دنیا به کسی وفا نمی‌کند و باید با ایمان و استغفار در مقابل چالش‌های زندگی ایستادگی کرد. همچنین به نقص و زوال فرهنگی اشاره می‌شود، و این که بزرگان و حکیمان گذشته دیگر وجود ندارند. در نهایت، شاعر دعوت به بازسازی و تقویت ایمان برای مقابله با مشکلات می‌کند.