نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

در دام خود کی افکند صیاد عشق اهل هوس

آری ندیده دیدهٔ شاهین کند صید مگس

نی سودی اندر پیشه‌ها نی حاصلی ز اندیشه‌ها

عشقی به روی کار بر حق سخن اینست و بس

ای دلبر بی‌مهر من بی مهر رویت ذره سان

سرگشته و بیچاره‌ام ای چاره‌ام فریاد رس

مردیم در کنج قفس وز گردش وارون چرخ

صد رخنه در دل هست و نیست یک رخنهٔ در این قفس

رسمی است میگیرد عسس در هر دیاری مست را

لیکن به ملک عاشقی این مست می‌گیرد عسس

نبود عجب کاید نفس با آن که کشتی صدرهم

تا سوی دل بویت برد از سینه می‌آید نفس

ای باغبان چون ساختی گل را جدا از عندلیب

باری نسازد همنشین با نوگلم هر خار و خس

سر در گریبان کرده‌ام با خویش باشد سر من

تا از دلم افشا کنم ، کو محرمِ اسرار ، کَس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به غم و شادی ناشی از عشق اشاره می‌کند. او می‌گوید که صحبت از درد و دل شکستگی حاصل از عشق، برای او کافی است. از زندگی مادی و دنیوی دلزده شده و به عشق و معنویت می‌پردازد. او بر این باور است که محبت و زیبایی دل را شفا می‌دهد و نیازی به ثروت مادی ندارد. شاعر همچنین به بی‌کسی و فقر اشاره می‌کند و اعتراف می‌کند که در عشق گمشده و رنج می‌کشد. در نهایت، او تأکید می‌کند که داشتن عشق و ایمان خودش ارزشمندتر از هر چیز دیگری است.