شمارهٔ ۱۳۵ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که سخت به افسوس می رود ایام
نه جام باده به دور و نه دور چرخ به کام
نه غیر بر سر صلح و نه چرخ بر سر مهر
نه بخت تیره مساعد نه یار وحشی رام
ببرد از دلم آن زلف بیقرار قرار
ربود چشم دلارام او ز جان آرام
به عشوه هر سر مویت ز من دلی طلبد
به حیرتم که من این نیم دل دهم به کدام
هزار بار اگر بشکنی به سنگ پرم
من آن نیم که دمی بر پرم از آن لب بام
به پای خویش تو را صید پیش میآید
چه حاجت است که دیگر بگسترانی دام
به زیر تیغ تو اسرار کشته شد صد بار
به روی مرده چه شمشیر میکشی ز نیام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر اندوه و دلتنگی شاعر برای معشوق است. او از درد جدایی و زخمهای ناشی از فراق میگوید و نشان میدهد که عشق او کاملاً در وجودش وجود دارد. شاعر به دنبال نور و راهی برای رهایی از تاریکی درون خود است و احساس میکند که در هیچ مکان و زمانی نمیتواند به آرامش برسد. تمام افکار و احساسات او متوجه عشق است و این عشق در ذهنش مشغولیت ایجاد کرده است.