نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شهنشهی طلبی باش چاکر فقرا

گدای خاک نشینی شو از در فقرا

گر آرزوست ترا فیض جام جم بردن

بکش بمیکده دردی ز ساغر فقرا

بنجم ثابت و سیار گنبددوار

رسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا

ببر بمنظر کامل عیارشان مس قلب

که خاک تیره شود رز ز منظر فقرا

همی دهند و ستانند خسروان را تاج

بود دو کون عطای محقر فقرا

گرت بر آینهٔ دل نشسته زنگ خلاف

بکن مقابله بارای انور فقرا

مبین مرقع خاکی چه دروی اخگرهاست

نهفته اند به خاکستر آذر فقرا

چو ملک تن بود اقلیم دل قلمروشان

اگرچه تاج نمد باشد افسر فقرا

بر اهل فقر مکن فخر خواندی ار ورقی

به سینه لوحهٔ دل هست دفتر فقرا

کنند شیر فلک رام همچو گاو زمین

اگرچه مثل هلال است پیکر فقرا

گرت هوا است که عین الحیوة ظلمت چیست

سواد دیده در آن خاک معبر فقرا

مرا بدولت فقر آن دلیل روشن بس

که فخر میکند از فقر سرور فقرا

بود چو فقر سیه کردن خودی ز وجود

چو خال گونه بود زیب و زیور فقرا

ز فخر پا نهد اسرار بر فراز دوکون

نهند نام گراو را سگ در فقرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به موضوعات فقر و مقام فقرا می‌پردازد و تاکید می‌کند که باید به فقرا توجه و احترام گذاشت. شاعر از خواص و رازهای فقر سخن می‌گوید و آن را به نوعی زیبایی و ارزش‌مند می‌داند. او به این نکته اشاره دارد که افراد باید از قناعت و تواضع فقرا درس بگیرند و از خودگذشتگی آنان الهام بگیرند. فقر نه تنها مانع پیشرفت نیست، بلکه می‌تواند منبعی از نور و معرفت باشد. در نهایت، شاعر می‌گوید که فقر می‌تواند سبب فخر و شرافت باشد و نباید به آن به چشم حقارت نگریست.