شمارهٔ ۵ - حکایت حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / ساقی نامه / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
پادشاهی دُر ثمینی داشت
بهر انگشترین نگینی داشت
خواست نقشی که باشدش دو ثمر
هر زبان کافکند بنقش نظر
وقت شادی نگیردش غفلت
گاه انده نباشدش محنت
هرچه فرزانه بود آن ایام
کرد اندیشهٔ ولی بدخام
ژنده پوشی پدید شد آندم
گفت بنویس بگذرد این هم
شاه را این سخن فتاد پسند
چون شکرخنده از لب چون قند
ز آنکه گر پیش آید او را غم
بیند او بگذرد شود خرم
ور بود هم بعیش خوش اندر
بیند او بگذرد شود ابتر
ای کریم بحق علی الاطلاق
بحق آنکه داد این سه طلاق
که باسرار ده تو آن کردار
که بود آن مطابق گفتار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
پادشاهی در سرزمین ثمینی انگشتری داشت که نگینی خاص و زیبا بر آن بود. او خواست که نقشی بر آن حک شود که نشاندهنده دو حالت متضاد، یعنی شادی و اندوه، باشد. این نقش باید به او یادآوری کند که هر گاه در شادی است، نباید غافل شود و در زمان اندوه نیز، محنت را گذرا بداند. فرزانهها فکر کردند، اما در نهایت به این نتیجه رسیدند که باید این پیام را بنویسند تا به پادشاه کمک کند. پادشاه از این ایده خوشش آمد و فهمید که اگر غم بر او آید، بگذرد و اگر در خوشی باشد، نیز باید بداند که خوشی پایدار نیست. او در نهایت از خداوند درخواست کرد که به او کمک کند تا با این حقیقت زندگی کند.