نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶ - و له ایضاً حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / ساقی نامه / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای تو همساز من وهم سوزم

وی رخت اختر شب افروزم

همه آیینه و تو جلوه گری

همه را از همه تو درنظری

همه گر فرد شعله می بودی

گوی وحدت زجمله بربودی

ز آنکه هرجا دوئی بود درشیء

متخلل بود در او جزوی

لیک جز او همه از اوفیء است

غیر او در میانه لاشیئی است

چشمت اسرار گر بود احول

دونماید ترایکی مشعل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و اتحاد با معشوق است. شاعر با بیان دوستی و هم‌سوزی خود با معشوق، به تمجید زیبایی‌های او می‌پردازد و او را همچون ستاره‌ای در شب توصیف می‌کند. در اینجا، معشوق همه‌چیز است و دیگران تنها انعکاسی از وجود او به شمار می‌آیند. شاعر به طور فلسفی درباره‌ی وجود و عدم می‌اندیشد و بیان می‌کند که هر چیز دیگری غیر از معشوق در واقع از بین رفته است. در نهایت، به قدرت چشم و درک معشوق اشاره دارد که می‌تواند اسرار وجود را روشن کند.