بخش ۱۵ - الحکایه و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش نوزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
به شهر ما بخیلی گشت بیمار
که نقدش بود پنجه بدره دینار
ز من آزادمردی کرد درخواست
که او را کرد باید شربتی راست
مرا نزد بخیل آورد آن مرد
یکی صد سالهای دیدم در آن درد
ز بیماری درد آز خفته
چو مدهوشی به بستر باز خفته
دلش با مرگ نزدیکی گرفته
همه سوییش تاریکی گرفته
فتاده بر رخش عکس بخیلی
لبش از ناخورایی گشته نیلی
گلابش یافتم یک شیشه در بر
به گِل بگرفته محکم شیشه را سر
یکی را گفتم آن گل درفکن زود
گلاب از شیشه بر بیمار زن زود
بزد از بیم بانگی مرد بیمار
که آن گل برمَکن از شیشه زنهار
که گر آن شیشه را گل برکنی تو
بتر زان کز تنم دل برکنی تو
چو زین بوی خوشم دل هست ناخوش
مزن از آب گل جانم در آتش
بگفت این وزین عالم برون شد
نمیدانم دگر تا حال چون شد
چو آن بیچارهدل را پاک کردند
به صد زاری به زیر خاک کردند
بیاوردند زان پس شیشه در پیش
گلی کردند ازو سر خاک درویش
چو زاب گُل گِل آن خاک تر شد
دل آن کور مدبر کورتر شد
نمیدادش گل آن شیشه دل بار
که باشد خاک او زان شیشه گل زار
چو برنامد از آن یک قطره از دل
برآمد زاب گل صد خارش از گل
سرنجام بخیلان باز گفتم
ببین تا خود چه نیکو راز گفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف بیماری یک بخیل میپردازد که در آستانه مرگ قرار دارد و از درد رنج میبرد. یکی از افراد آزاد مرد از شاعر میخواهد که به این بیمار کمک کند و شربتی به او بدهد. شاعر، پیرمردی را میبیند که چهرهاش تحت تأثیر بخیلی به رنگ نیلی درآمده و در حال مرگ است. شاعر از او خواستار میشود تا گلابی که در شیشهاش دارد برای او بیاورد، اما بیمار دردی عمیق دارد و نگران است که اگر گل را از شیشه خارج کند، ممکن است جانش را از دست دهد. او تجربه تلخی از بیماری و مشکلاتش را بازگو میکند و در نهایت پس از مرگ او، گلاب از شیشه برای زنده نگهداشتن یاد و نام او استفاده میشود. این داستان به نوعی به پیغام عبرتی از زندگی بخیلان و محبت و بخشش در زندگی اشاره میکند و بر اهمیت دوستی و محبت در زندگی تأکید دارد.