(۹) حکایت پیر بخاری و مخنث عطار
عطار نیشابوری / بخش دهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی پیری بخاری بود در راه
مخنث پیشهٔ را دید ناگاه
چو او را دید تر دامن بعالم
کشید از ننگ او دامن فراهم
مخنث گفت ای مرد بخارا
نشد نقد من و تو آشکارا
مشو امروز نقدت را خریدار
که فردا نقدها گردد پدیدار
چو مقبولی و مردودی عیان نیست
ترا از خویش سود از من زیان نیست
چو تو کوری خود میبینی امروز
چرا دامن ز من در چینی امروز
ولی امروز میباید مُقامت
که تا فردا رسد خطی بنامت
چو بشنید این سخن آن مرد از وی
بخاک افتاد دل پُر درد از وی
دلا امروز نقد تو که دیدست
که دل از وی بظاهر در کشیدست
تفحص گر کنی از نقد جانت
تحیّر بیش گردد هر زمانت
بفرمان رو چو داری اختیاری
دگر با هیچ کارت نیست کاری
ازینجا گر نکو ور بد برندت
چو بیخود آمدی بیخود برندت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، داستانی از یک پیرمرد بخاری و یک مخنث روایت میشود. پیرمرد به محض دیدن مخنث، از ننگ و عیب او دوری میکند. مخنث به او میگوید که امروز قضاوت درباره آنها ممکن نیست و بهتر است صبر کنند تا فردا حقیقت مشخص شود. او اشاره میکند که در حال حاضر، نه مقبولی و نه مردودی وجود دارد و نباید به ظواهر توجه کرد. با شنیدن این سخنان، پیرمرد دلسرد میشود و به فکر فرو میرود که آیا قضاوت امروزشان درست است یا نه. در نهایت، سخنان مخنث او را به فکر و تردید میاندازد و نشان میدهد که قضاوتها باید بعداً و با تأمل بیشتری انجام شود.