(۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت عطار
عطار نیشابوری / بخش یازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
عروسی خواست مردی چون نگاری
بمهر خود ندیدش برقراری
چو آن شوهر بمهر خود ندیدش
نشان دختر بخرد ندیدش
همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد
چو گل جان را بجای جامه شق کرد
چو مرد از شرم زن را آنچنان دید
وزان دلتنگی او را بیم جان دید
دل آن مرد خست از خجلت او
بصحّت برگرفت آن علّت او
بدو گفتا که من ایمان ندارم
اگر این سرِّ تو پنهان ندارم
نگردد مادرت زین راز آگاه
پدر را خود کجا باشد درین راه
چو خالی نیست از عیب آدمی زاد
اگر عیبی ترا در راه افتاد
بپوشم تا بپوشد کردگارم
که من بیش از تو در تن عیب دارم
تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد
دگر هرگز مبادت زین سخن یاد
چو شد روز دگر بگذشت این حال
بریخت آن مرغ زرّین را پر وبال
چنان در ورطهٔ بیماری افتاد
که در یک روز در صد زاری افتاد
رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند
همه مغزش چو خرما استخوان ماند
چو شوهر دید روی چون زر او
طبیب آورد حالی بر سر او
کجا یک ذرّه درمان را اثر بود
که هر دم زرد روئی تازهتر بود
زبان بگشاد شوهر در نهانی
که کُشتی خویشتن را در جوانی
اگر آن خواستی تا من بپوشم
بپوشیدم وزین معنی خموشم
وگر آن بود رای تو کزین کار
مرا نبوَد خبر نابوده انگار
چرا زین غم بسی تیمار خوردی
که تا خود را چینن بیمار کردی
چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجُفت
ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت
تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی
غم جان من بیچاره خوردی
ولی من این خجالت را چه سازم
که میدانم که میدانی تو رازم
چو تو هستی خبردار از گناهم
کجا برخیزد این آتش ز راهم
بگفت این وز خجلت بیخبر گشت
سیه شد روزش و حالش دگر گشت
چو چیزی را که بودش آن ببخشید
نماندش هیچ چیزی جان ببخشید
اگر یک قطره شد در بحر کل غرق
چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق
مشو چون قطره زین غم بی سر و پا
که اولیتر بوَد قطره بدریا
چرا زادی چو میمُردی چنین زار
ترا نازاده مُردن به شرروار
چرا برخاستی چون میبخفتی
چرا میآمدی چون میبرفتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان دربارهٔ مردی است که به زیبایی زنی دل باخته و برای او میخواهد همسری کند، ولی از خجالت برای بیان احساساتش دچار مشکل میشود. این مرد به دلیل شرم و دلتنگی به حالت بیماری میافتد و به شدت متاثر میشود، تا جایی که به عبور از این احساسات میرسد. زن نیز از وضعیت مرد آگاه است و میداند که او از خجالت نمیتواند احساساتش را به درستی بیان کند. او از مرد میخواهد که نگران عیوبش نباشد و به او اطمینان میدهد که خود نیز دارای عیوبی است. اما این خجالت و سرباز زدن از بیان احساسات، باعث میشود که هر دو دچار بیماری عاطفی شوند. مرد در نهایت از زن میخواهد که اگر خواستار زندگی مشترک هستند، باید این احساسات را درک کنند و از نگرانی دربارهٔ اشتباهات خود دست بردارند. آنها به این نتیجه میرسند که نمیتوانند هرگز از گذشته و احساسات خود فرار کنند و باید به یکدیگر اعتماد کنند.