(۲) حکایت سنگ و کلوخ عطار
عطار نیشابوری / بخش دوازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر سنگ و کلوخی بود در راه
بدریائی در افتادند ناگاه
بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم
کنون با قعر گویم سرگذشتم
ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد
ندانم تا کجا رفت و کجا شد
کلوخ بی زبان آواز برداشت
شنود آوازِ او هر کو خبر داشت
که از من در دو عالم من نماندست
وجودم یک سر سوزن نماندست
ز من نه جان و نه تن میتوان دید
همه دریاست، روشن میتوان دید
اگر همرنگ دریا گردی امروز
شوی در وی تو هم دُرّ شب افروز
ولیکن تا تو خواهی بود خود را
نخواهی یافت جان را و خرد را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به توصیف حالتی میپردازد که در آن یک سنگ و کلوخی در راهی به دریا میافتند. سنگ احساس میکند که غرق شده و به قعر دریا میرود و میخواهد سرگذشتش را بگوید، اما کلوخ ناپدید میشود و نمیداند کجا رفته. کلوخ به شیوهای بیکلام صدای خود را بلند میکند و هر کس که خبر داشته باشد صدایش را میشنود. او میگوید که هیچ از وجودش باقی نمانده و تنها دریا و روشنایی آن را میتوان دید. اگر کسی در تلاش باشد که شبیه دریا شود، میتواند در آن وجود یابد، اما اگر همچنان به وجود خود بچسبد، نمیتواند جان و خرد خود را پیدا کند. در نهایت، این اثر به فلسفه وجود و تحول درونی اشاره دارد.