(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت عطار
عطار نیشابوری / بخش دوازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی دیوانهٔ کو بود در بند
بلب میگفت رازی با خداوند
یکی بر لب نهادش گوش حالی
که تا واقف شود زان سرِّ عالی
بحق میگفت: این دیوانهٔ تو
که بود او مدّتی هم خانهٔ تو
چو در خانه نگنجیدی تو با او
که در خانه تو میبایست یا او
بحکم تو کنون زین خانه رفتم
چو توهستی من دیوانه رفتم
درین مذهب که جز این هیچ ره نیست
بترکه ما و من شرک و گنه نیست
برون آ ای پسر زین خانهٔ تنگ
که بار تو گرانست و خرت لنگ
ازینجا رخت سوی لامکان کش
بُراق عشق را در زیرِ ران کش
که بار عشق را جان بارگیرست
ولی میدان خلدش ناگزیرست
ملازم باش این در راه که ناگاه
بقرب خویشتن خاصت کند شاه
حضور تست اصل تو و گر هیچ
حضور تو همی باید دگر هیچ
اگر تو حاضر درگاه گردی
ز مقبولان قرب شاه گردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بیان سخنان دیوانهای میپردازد که در بند و محدودیتهای دنیایی گرفتار است و رازهایی با خداوند دارد. او به فردی گوشزد میکند که در حقیقت او نیز زمانی همراه و همخانهاش بوده است. دیوانه به او میگوید که به دلیل ناتوانی در تحمل بار سنگین دنیایی و محدودیتهای خانگی، باید از این مکان تنگ بیرون برود و سفر عشق را آغاز کند. او بر این باور است که عشق بار سنگینی را بر دوش انسان نمیگذارد و در نهایت به قرب الهی منجر میشود. او به این نکته اشاره میکند که در این مسیر، اگر فرد درگاه الهی را درک کند، به مقبولان قرب خداوند خواهد پیوست.