نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه عطار

عطار نیشابوری / بخش چهاردهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

سپهداری برای کوتوالی

بجائی قلعهٔ می‌کرد عالی

یکی دیوانهٔ آمد پدیدار

به پیش خویش خواندش آن سپهدار

بدو گفتا ببین کین قلعه چونست

ز رفعت جفت طاق سر نگونست

ازین قلعه کسی کاعزاز دارد

ببین تا چه بلا زو باز دارد

زبان بگشاد آن دیوانه حالی

بدو گفتا تو مردی تیره حالی

بلا چون ز آسمان می‌افتد آغاز

بقلعه می‌روی پیش بلا باز

بلای خویشتن چون تو تمامی

بلائی نیز مطلب ای گرامی

ز خویش و از بلای خویش آنگاه

خلاصی باشدت کلّی درین راه

که افتاده شوی و پست گردی

نمانی زنده تا که هست گردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، سپهدار به دیوانه‌ای که به او نزدیک شده است، می‌گوید که این قلعه بسیار بلند و محکم است و از آن می‌توان به بلایایی اشاره کرد که در آنجا ممکن است رخ دهد. دیوانه به او پاسخ می‌دهد که تو درگیر مشکلات و بلایای خود هستی و یادآوری می‌کند که بلایا به آسمان سقوط می‌کنند و در قلعه به دنبالش می‌گردی. در نهایت، او به سپهدار هشدار می‌دهد که رهایی از بلایای شخصی جز با شناخت و مواجهه با آن‌ها ممکن نیست و فرار از واقعیت به هیچ‌وجه مانع از بروز مشکلات نمی‌شود.