(۲۳) حکایت مجنون عطار
عطار نیشابوری / بخش چهاردهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی پرسید از مجنون که چونی
که بس بیچارهٔ و بس زبونی
چنین گفت او که هستم من خری پیر
بدن سوراخ از بار گلوگیر
تنم گرچه نزار و ناتوانست
همه روزی همه بارش گرانست
وگر آسایشی را بعدِ صد غم
ز پشتش جامه برگیرند یک دم
هزاران خرمگس آید گزنده
همه در ریشِ او نیش اوفکنده
که گویم کاش این بیچاره هرگز
ندیدی از چنین آسایشی عز
اگر باشی تو کار افتادهٔ راه
چنین کارت بسی افتد باِکراه
چو کار افتادگی نبود بغایت
ترا بس خنده آید زین حکایت
چو مشغولی بناز و کامرانی
تو کار افتادگی را میندانی
کسی باید مرا افتاده در کار
بروزی ماتم خود کرده صد بار
بحق زنده شده وز خویش مرده
نه از پس ماندگان کز پیش مرده
تو تا عاشق نگردی نیک جانباز
نیابی سرِّ کار افتادگان باز
کسی کو در میان ناز ماندست
ز جان بازانِ عاشق باز ماندست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، مجنون به پرسشی درباره حالش پاسخ میدهد و خود را همچون یک خر پیر توصیف میکند که تحت بار سنگین مشکلات و غمها قرار دارد. او بیان میکند که اگرچه به نظر ناتوان و بیمار میآید، اما همچنان با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم میکند. مجنون از حسرت و درد ناشی از این آسایش ظاهری میگوید و اشاره میکند که کسانی که در زندگی راحت هستند، نمیتوانند مشکلات واقعی او را درک کنند. او تأکید میکند که تنها کسی که با عشق و درد آشناست، میتواند واقعیت سختیهای زندگی را بفهمد و ارزیابی کند. در نهایت، او میگوید که تنها داشتن عاشقانههای واقعی است که ما را از رنجهای زندگی آگاه میسازد.