(۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او عطار
عطار نیشابوری / بخش چهاردهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
نشسته بود روزی پیرِ اصحاب
ز پنداری و شهرة پیشِ محراب
درآمد از در مسجد یکی زال
ولی همچون الف با قدِّ چون دال
بدو گفتا که در عین هلاکی
پلیدی میکنی دعویِ پاکی
بدین شیخی شدی مغرور اصحاب
برون آی ای جُنُب از پیشِ محراب
بسوز از عشق خود را ای گرامی
وگر نه زاهدی باشی ز خامی
ز زاهد پختگی جستن حرامست
که زاهد همچو خشت پخته خامست
ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست
ازان دراشک و سوز خویش جمعست
ازان باشد همه شب اشک و سوزش
که خواهد بود کُشتن نیز روزش
چو اشک و سوز و کُشتن شد تمامش
برآید کُشتهٔ معشوق نامش
شود در پرده هم دم هم نفس را
نماند کار با او هیچ کس را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، یک پیر در کنار محراب نشسته و به یک زاهد که به مسجد وارد میشود، میگوید که در حالی که به ظاهر پاک و مقدس است، در باطن به خطا رفته است. او به زاهد هشدار میدهد که از غرور و جمود خود خارج شود و به عشق و سوز درونیاش توجه کند. پیر اشاره میکند که زاهدی که از عشق و اشک بیبهره است، به مانند خشت پختهای است که زندگی ندارد. اشک و سوز عاشقانه مانند شمع است که میسوزد و با وجود درد و رنج، به سرنوشت خود میرسد و در نهایت به پیوند با معشوق میانجامد. در این مسیر، هیچ کس دیگری نباید در این ارتباط وجود داشته باشد.