(۴) حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد عطار
عطار نیشابوری / بخش شانزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
شهی در خشم رفت از مردِ درویش
براندش با دلی پُر درد از پیش
بدو گفتا ترا ندهم امانی
چو اندر ملکِ من باشی زمانی
برفت از پیشِ او مرد تهی دست
بگورستان شد و آزاد بنشست
چو شه بشنود حالی داد پیغام
که نه فرمودم ای شوریده ایام
که بیرون شو ز ملکم؟ میستیزی؟
مگر خواهی که خود را خون بریزی؟
جوابش داد کین پذرفتهام من
که از ملک تو بیرون رفتهام من
قیامت را که راهی مشکل آمد
نه گورستان نخستین منزل آمد؟
نخستین منزل محشر نه آنست؟
نه ملک تست، ملک آن جهانست
چو افتد زن بدرد زه از آغاز
چنین گویند خلق از حالِ او باز
که این زن در میان دو جهانست
که یک پایش درین، دیگر درآنست
تو هم ای بیخبر تا درجهانی
میان دو دمت دایم چنانی
گر این دم شد دگر دم بَرنیاید
نشان تو ز عالم برنیاید
مزن بانگ و مکن نوحه بیارام
که ناید باز مرغ رفته در دام
چو تن شد مرغِ جان را دامگاهی
چرا زین دام کرد آرامگاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، داستان مردی درویش روایت میشود که به خاطر خشم شاه از سرزمین او رانده میشود. درویش با دل پر درد از شاه فاصله میگیرد و به گورستان میرود. شاه پیامی برای درویش میفرستد و از او میخواهد که از ملکش بیرون برود. درویش پاسخ میدهد که ماجرا را پذیرفته و از ملک شاه خارج شده است. او میگوید که قیامت، منزل اصلی اوست و گورستان تنها نخستین توقفگاه است. در این میان، اشارهای به وضعیت انسانها نیز وجود دارد؛ اینکه آنها هم میان دو جهان هستند و هر لحظهای از زندگی ممکن است برایشان آخرین باشد. به همین دلیل، شاعر هشدار میدهد که نباید در زندگی بیش از حد به دنیا دل بست، زیرا مرگ و فراسوی آن در انتظار همه است و کسی نمیتواند بازگردد. در نهایت، او به تامل در سرنوشت انسان و تغییرات لحظهای زندگی اشاره میکند.