(۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد عطار
عطار نیشابوری / بخش شانزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
جوانی را زنی دادند چون ماه
که عقل کس نبود از وصفش آگاه
جمالش آیة دلخستگان بود
لبش جان داروی لب بستگان بود
قضا را آن عروس همچو مَه مُرد
نبودش علّتی در درد زه مُرد
چو القصّه بخاکش کرد شویش
بگِل بنهفت آن خورشید رویش
یکی شیشه گلابش بود آنگاه
که شسته بود روزی پای آن ماه
بدان شیشه سر آن گور گل کرد
ولی با اشک خونین معتدل کرد
چرا شد پای بند آن دلارام
که باید شست دست از وی بناکام
چرا اندر عروسی شست پایش
چو دست از وی بشستن بود رایش
چگویم از تو و از خود، دریغا
دریغا از شد و آمد دریغا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، از زیبایی و جذابیت یک جوانی که به زنی مانند ماه شبیه است صحبت میشود. هیچکس نمیتواند زیبایی او را توصیف کند و جمالش دلباختهها را به خود جلب میکند. زن به قدری زیباست که هیچ دلیلی برای درد و رنج در زندگیاش نمیبیند. اما در نهایت، شوهرش او را به خاک میسپارد و مردی که جمالش را همچون خورشید توصیف میکند، به ناچار باید بگذارد. در اینجا، شاعر از حسرت و درد جدایی و مرگ صحبت میکند، و به نوعی سردرگمی و اندوه از از دست دادن زیبایی و عشق اشاره دارد.