نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۹) حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند عطار

عطار نیشابوری / بخش هفدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد

ز بعد آن مگر در نزع افتاد

یکی گفت ‌«ای بدان عالم قدم‌زن

کجا دفنت کنم‌؟ جایی رقم زن‌»

چنین گفت او که من‌ شوریده‌ایمان

نخواهم در بر ِ جمعی مسلمان

چو من نور مسلمانان ندارم

به گورستان دین داران چه کارم‌؟

نمی‌خواهم جهودان نیز هم‌بَر

که بیزار‌ست از ایشان پیمبر

میان این دو گورستان زمینم

به‌دست آور که من زان نه‌، نه زینم

مرا نه در مسلمانی قدم بود

نه در راه جهودی نیز هم بود

میان این و آن باید چنین کس

که تا خود حال چون گردد ازین پس

نرفتی یک قدم این راه آخر

کجا بودی تو چندین‌گاه آخر

نداری هیچ کاری کارت آنجاست

به ره بر عقبهٔ بسیارت آنجاست

نه چندان عقبه در پیش‌ست آنجا

که هرگز روی انجام‌ست آنجا

ازین وادی که در وی بیم جان است

اگر خونی شود جان جای آن است

چه دریایی‌ست این در جان پدیدار

نه سر پیدا و نه پایان پدیدار

هزاران دل اگر خون شد درین راه

ولی زان جمله جانی نیست آگاه

که می‌داند که هر دل چون چراغی‌؟

چه سودا می‌پزد در هر دماغی‌؟

همی هر لحظه غم بیش‌ست ما را

ازین راهی که در پیش‌ست ما را

چراغ نورِ ایمان بر سر راه

چه سازی گر فرو میرد به ناگاه‌؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شیخی در پایان عمرش به فکر مکان دفن خود می‌افتد و از دیگران می‌خواهد که به او کمک کنند. او با اشاره به نداشتن ایمان و نور مسلمانی، اظهار می‌کند که نمی‌خواهد در قبرستان مسلمانان یا یهودیان دفن شود؛ چون از هر دو گروه دور است. او در جستجوی مکانی است که در میان این دو گروه قرار بگیرد و به نوعی نشان‌دهنده سردرگمی و تردید اوست. همچنین، او به چالش‌های روحی و معنوی اشاره می‌کند که در مسیر زندگی و ایمانش با آن مواجه بوده و بر این نکته تأکید دارد که بسیاری از دل‌ها در این راه دچار درد و غم هستند، اما هیچ‌کس از حقیقت آن آگاه نیست. در نهایت، او به نور ایمان و اهمیت آن در زندگی اشاره می‌کند.