(۹) حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز عطار
عطار نیشابوری / بخش هجدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر محمود با اعزاز میشد
بره مردی دوالک باز میشد
شهش گفتا که ای طرّار ره زن
ترا میبیند اینجا چشم دَرمَن
که بنشینی میان خاک در راه
دوالک بازی آموزی تو با شاه
دوالک باز گفتش ای جهاندار
برَو بنشین چه میخواهی ازین کار
نخواهد گشت چون پروانه با شمع
دوالک بازی و کوس و عَلَم جمع
مجرّد گرد و پس این پیشه میکن
وگر نه همچنین اندیشه میکن
درین منزل که کس نه دل نه جان یافت
کمال از پاک بازی میتوان یافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با گفتگویی میان دوالک باز (دوالک بازنده) و شهش (شاه) آغاز میشود. شهش به دوالک باز میگوید که در اینجا کسی از او مراقبت میکند و به او اشاره میکند که در چگونگی دوالک بازی خود مراقب باشد. دوالک باز به شهش پاسخ میدهد که بهتر است او در کارهای خود مانند پروانه به دور شمع نچرخد و تشخیص دهد که در این دنیا نمیتوان به خوشی و کمال واقعی رسید. او از شهش میخواهد که به جای این بازیها، به کارهایی پردازد که به کمال و درک واقعی منجر شود و میگوید که در این دنیای بیروح، تنها از بازیهای پاک و درست میتوان به کمال رسید.