(۷) حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام عطار
عطار نیشابوری / بخش بیستم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر یک روز میشد یوسف پاک
زلیخا را نشسته دید بر خاک
شده پوشیده از چشمش جهانی
ولی پوشیده چشم خاکدانی
به بیماری و درویشی گرفتار
ز صد گونه به بی خویشی گرفتار
بهردم صد تأسّف بیش خورده
غم یوسف ز یوسف بیش خورده
بره بنشسته چون امّید واری
که از خاک رهش یابد غباری
که تا بو کز غبار راهِ آن شاه
غباری گر بود برخیزد از راه
چو یوسف دید او را گفت الهی
ازین فرتوتِ نابینا چه خواهی
چرا او را نگردانی کم و کاست
که او بدنامی پیغمبری خواست
درآمد جبرئیل و گفت آنگاه
که او را بر نمیگیریم از راه
که او آنرا که ما را دوست دارد
جهانی دوستی در پوست دارد
چو او را دوستی تست پیوست
مرا بهر تو با اودوستی هست
کِه گفتت مرگِ گل در بوستان خواه
هلاک دوستان دوستان خواه؟
که گر عمری بجان گردانمش من
برای تو جوان گردانمش من
چو او جان عزیز خود ترا داد
دلیلش چون کنم؟ باید ترا داد!
چو او بر یوسف ما مهربانست
کرا در کینهٔ او قصد جانست؟
گرش در عشق تو دیده تباهست
دو چشم آب ریزش دو گواهست
چو این عاشق گوا با خویش دارد
بنو هر روز رونق بیش دارد
اگر واقف شوی از جان فشانی
زسرّ عاشقان یابی نشانی
وگر از جان فشاندن نیست بویت
ندارد هیچ سودی گفت و گویت
وگر جان برفشاند بر تو حالی
ستاند از تو تیغ لااُبالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، یوسف به زلیخا نگاه میکند و متوجه حال ناخوش او میشود. زلیخا از عشق یوسف رنج میبرد و به فقر و دردی گرفتار آمده است. او در انتظار خبری از یوسف است، در حالی که دلش به عشق او میتپد. یوسف در دلش از حال زلیخا احساس تاسف میکند و از خدا میخواهد که حال او را بهبود بخشد. جبرئیل به یوسف توضیح میدهد که محبت واقعی در دل زلیخا وجود دارد و او را نمیتوان از این عشق جدا کرد. عشق او نسبت به یوسف اینقدر عمیق است که حتی جان خود را نیز فدای او میکند. در انتها به اهمیت عشق و فداکاری اشاره میشود و بیان میکند که اگر کسی در عشق جانش را فدای دیگری کند، ارزش آن بیشتر از هر گفتوگویی است.