(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و دوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
زنی آورد طفلی را ببازار
ز مادر گم شد و بگریست بسیار
زمانی خاک بر سر زود میریخت
زمانی اشک خون آلود میریخت
چو میدیدند غرق خون و خاکش
بترسیدند از بیم هلاکش
بدو گفتند مادر را چه نامست
بگو، گفتا ندانم کوکدامست
بدو گفتند بس دیوانهٔ تو
کجاست آخر، نگوئی، خانهٔ تو؟
چنین گفت آن بچه افتاده گمراه
که یک ذرّه نَیَم زان خانه آگاه
بدو گفتند نام آن محلّت
بگو تا فارغ آئی زین مذلت
چنین گفت او که پر دردست جانم
که نام آن محلت هم ندانم
بدو گفتند پس با تو چه سازیم
که تو میسوزی و ما میگدازیم
چنین گفت او که من سرگشتهٔ راه
نیم از مادر و از نامش آگاه
محلّت میندانم خانه هم نیز
بجز مادر نمیدانم دگر چیز
من این دانم چنین در مانده بی کس
که اینجا مادرم میباید و بس
من این دانم که پر خونست جانم
که مادر بایدم دیگر ندانم
اگر تو مرد صاحب درد گردی
حریم وصل را در خورد گردی
ولی چون تو ننوشی خون عَلَی الحَق
نه بینی در جهان مطلوب مطلق
ولی تو تو نهٔ تو عکس اوئی
ازان تو هم جمیل و هم نکوئی
اگرچه تو نکوئی ای نکوبین
چو تو عکسی، نهٔ خود، آن او بین
به بین احوال خود تا بر چه سانست
نه نیکوئی تو، او نیکونهانست
تو خود را منگر و این جان و تن را
نهاد او نگر نه خویشتن را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر داستان زنی است که در بازار فرزند خود را گم کرده و به شدت نگران و دلشکسته است. او به خاطر فقدان فرزندش بسیار میگرید و وقتی دیگران او را میبینند که در حال اشک ریختن و خاک بر سر میریزد، از حالش میترسند و او را دیوانه میخوانند. پاسخهای او نشان میدهد که دردی عمیق در دل دارد و تنها چیزی که در این دنیا برایش مهم است، مادرش است. او به خوبی نمیداند که در کجا است و نمیتواند نام محل زندگیاش را بگوید، زیرا تمام فکرش معطوف به مادرش است. این شعر در واقع به درد و رنج انسانها و جستجوی آنها برای وصل و محبت واقعی اشاره دارد و تأکید میکند که در دنیای مادری، محبت و ارتباط با دیگران بر هر چیز دیگری ارجحیت دارد.