نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۱۰) حکایت آتش و سوخته عطار

عطار نیشابوری / بخش نهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو سنگ و آهن افتادند درکار

زهر دو آتشی آمد پدیدار

درآمد سوخته کز سوز می‌زیست

زبان بگشاد آتش گفت هین کیست

جوابش داد آنجا سوخته باز

که هستم آشنا ای یار دمساز

پس آتش گفت کارم روشنائیست

تو تاریکی ترا چه آشنائیست

جوابش داد حالی سوخته خوش

که تاریک از که‌ام الا ز آتش

مرا تو سوختی در روشنائی

کنون گوئی نداری آشنائی

چنین چون سوخته من از توام زار

بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار

چو عجن سوخته بشناخت آتش

ز عالم دست با او کرد درکش

اگر تو نیز زین غم برفروزی

چو اینجا سوختی آنجا نسوزی

که خشت پخته گرچه از زمین زاد

ولیکن هست خشتی آتشین زاد

چو خشت پخته خشتی آتشینست

نشاید گور آن را کاهل دینست

چو شرعت این قدر جایز ندارد

برای آتشت هرگز ندارد

چراغی گر بچشم آید چمن را

کند پژمرده حالی یاسمن را

چراغی کز در حق نازنینست

مثالش چون چراغ یاسمینست

اگرچه در مشقّت می‌بوَد زیست

ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست

اگر برگ گلی افتد بما بر

ز ما کس را نه بینی بی‌نواتر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گفتگو بین آتش و سوختگی صورت می‌گیرد. آتش که نماد روشنایی و زندگی است، به سوخته‌ای که در اثر شعله‌اش آسیب دیده، می‌گوید که کارش روشنایی است و او چرا با تاریکی آشناست. سوخته پاسخ می‌دهد که او نیز از آتش رنج می‌برد و به نوعی به یادآوری پیوندش با آتش اشاره می‌کند. سپس تأکید می‌شود که اگرچه سوختگی دردناک است، اما از درد و زحمت هم می‌توان درسی گرفت. در آخر، به ارزش و معنای زندگی اشاره می‌شود که حتی در شرایط سخت، همچنان باید به روشنایی و امید توجه کرد.