حکایت سیمرغ عطار
عطار نیشابوری / حکایت سیمرغ / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوهگر بگذشت بر چین نیمشب
در میان چین فتاد از وی پری
لاجرم پُرشور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پَر برگرفت
هر که دید آن نقش کاری درگرفت
آن پَر اکنون در نگارستان چینست
اطلبو العلم و لو بالصین ازینست
گر نگشتی نقش پر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن
نیست لایق بیش از این گفتن سخن
هر که اکنون از شما مَرد رهید
سر به راه آرید و پا اندر نهید
جملهٔ مرغان شدند آن جایگاه
بیقرار از عزت آن پادشاه
شوق او در جان ایشان کار کرد
هر یکی بی صبریِ بسیار کرد
عزم ره کردند و در پیش آمدند
عاشق او دشمن خویش آمدند
لیک چون ره بس دراز و دور بود
هر کسی از رفتنش رنجور بود
گر چه ره را بود هر یک کارساز
هر یکی عذری دگر گفتند باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، داستان سیمرغ آغاز میشود. او در نیمه شب بر چین نمایان میشود و از او پر پر میافتد که باعث شور و شوق در تمامی سرزمینها میشود. هر کس از آن پر نقشی میگیرد و آن نقش در نگارستان چین موجود است. این موضوع به تلاشی برای کسب دانش در چین اشاره دارد. اگر کسی نقش آن پر را نمیدید، این غوغا و آثار و نشانههای آن در جهان نبود. همه مرغان، شوق و علاقه به این پادشاه بزرگ دارند و هر یک به شوق او آمدهاند، اما سفر به سوی او طولانی و دشوار است و هر کس به نوعی از رفتن خود نگران و رنجور است و عذری برای خود میآورند.