حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود میگذاشت و آن را نشانه میگرفت عطار
عطار نیشابوری / حکایت باز / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
پادشاهی بود بس عالیگهر
گشت عاشق بر غلامِ سیمبر
شد چنان عاشق که بیآن بت دمی
نه نشستی و نه آسودی دمی
از غلامانش به رتبت بیش داشت
دائماً در پیش چشم خویش داشت
شاه چون در قصر تیر انداختی
آن غلام از بیم او بگداختی
زآنک از سیبی هدف کردی مدام
پس نهادی سیب بر فرق غلام
سیب را بشکافتی حالی به تیر
و آن غلام از بیم گشتی چون زریر
زو مگر پرسید مردی بیخبر
کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر؟
این همه حرمت که پیش شه تو راست
شرح دِه کاین زرد رویت از چه خاست؟
گفت: بر سر مینهد سیبی مرا
گر رسد از تیرش آسیبی مرا
گوید انگارم غلامی خود نبود
در سپاهم ناتمامی خود نبود
ور چنان باشد که آید تیر راست
جمله گویندش ز بخت پادشاست
من میان این دو غم در پیچپیچ
بر چهام جان پر خطر؟ بر هیچهیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در داستانی، پادشاهی عاشق غلام خود میشود و دایماً او را در پیش چشمانش دارد. روزی پادشاه با تیر، سیبی را هدف گرفته و به سوی غلام نشانه میرود. غلام به شدت از تیر میترسد و از این رو رنگش زرد میشود. وقتی پادشاه از او میپرسد که چرا اینچنین رنگش تغییر کرده، غلام توضیح میدهد که از ترس تیر او و آسیبی که ممکن است به او برسد، چنین شده است. او احساس میکند که تنها یک غلام است و وجودش در این موقعیت بیارزش به نظر میآید. غلام در میانه این دو احساس، یعنی عشق به پادشاه و ترس از آسیب، در پیچ و خم شک و تردید قرار دارد.