نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد عطار

عطار نیشابوری / حکایت بلبل / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

شهریاری دختری چون ماه داشت

عالمی پر عاشق و گمراه داشت

فتنه را بیداریی پیوست بود

زآنک چشم نیم‌خوابش مست بود

عارض از کافور و زلف از مشک داشت

لعل سیراب از لبش، لب خشک داشت

گر جمالش ذره‌ای پیدا شدی

عقل از لایعقلی رسوا شدی

گر شکر طعم لبش بشناختی

از خجل بفسردی و بگداختی

از قضا می‌رفت درویشی اسیر

چشم افتادش بر آن ماه منیر

گرده‌ای در دست داشت آن بی‌نوا

نان آوَن مانده بُد بر نانوا

چشم او چون بر رخ آن مه فتاد

گرده از دستش شد و در ره فتاد

دختر از پیشش چو آتش برگذشت

خوش درو خندید خوش‌خوش برگذشت

آن گدا پس خندهٔ او چون بدید

خویش را بر خاک غرق خون بدید

نیم نان داشت آن گدا و نیم جان

زان دو نیمه پاک شد در یک زمان

نه قرارش بود شب نه روز هم

دم نزد از گریه و از سوز هم

یاد کردی خندهٔ آن شهریار

گریه افتادی برو چون ابر زار

هفت سال القصه بس آشفته بود

با سگان کوی دختر خفته بود

خادمان دختر و خدمت‌گران

جمله گشتند ای عجب واقف بر آن

عزم کردند آن جفاکاران به جمع

تا ببرند آن گدا را سر چو شمع

در نهان دختر گدا را خواند و گفت

چون تویی را چون منی کی بود جفت؟

قصد تو دارند، بگریز و برو

بر درم منشین، برخیز و برو

آن گدا گفتا که من آن روز دست

شسته‌ام از جان که گشتم از تو مست

صد هزاران جان چون من بی‌قرار

باد بر روی تو هر ساعت نثار

چون مرا خواهند کشتن ناصواب

یک سؤالم را به لطفی دِه جواب

چون مرا سر می‌بریدی رایگان

از چه خندیدی تو در من آن زمان

گفت: چون می‌دیدمت، ای بی‌هنر!

بر تو می‌خندیدم آن، ای بی‌خبر!

بر سر و روی تو خندیدن رواست

لیک در روی تو خندیدن خطاست

این بگفت و رفت از پیشش چو دود

هر چه بود اصلا همه آن هیچ بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستان یک دختر زیبا و دلربا از شهریار و یک درویش روایت می‌شود. درویش با دیدن زیبایی دختر، دچار عشق و جنون می‌شود و در بی‌تابی برایش نانش را از دست می‌دهد. خنده‌ی دختر در دل درویش اثر عمیقی می‌گذارد و او را می‌سوزاند. روزهای بسیاری به خاطر یاد آن خنده و زیبایی دختر، در زحمت و افسردگی سپری می‌شود و در عذاب است. نهایتاً شب و روزش به یاد او می‌گذرد و با احساس عدم امید، به سرنوشتش راضی می‌شود. اما وقتی دختر از اشک او باخبر می‌شود، به او زنگ خطر می‌دهد که دیگران قصد آسیب به او را دارند. درویش در جواب، عشق و شیدایی‌اش را بیان می‌کند و خطاب به دختر می‌گوید که هرگز نمی‌تواند از یاد او برود. در نهایت، دختر توضیح می‌دهد که خنده‌اش از سر محبت نبوده و نتیجه‌اش این است که عشق او بی‌نتیجه مانده است.